مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
235
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كسى نگذشت بر دلم تا تو بخاطر منى * يك نفس از درون جان خيمه برون نميزنى مهرگياى عهد من تازهتر است هرزمان * ور تو درخت دوستى از بن و بيخ بركنى پس از آن گريستن برو غلبه كرده ، عود از دست بينداخت و تغنى فروگذاشت . من بى خود بيفتادم . قوم چنان گمان كردند كه مرا صرع گرفت . پارهء از ايشان به گوش من تلاوت كردند . و پيوسته آن مرد هاشمى از كنيزك تغنى همىخواست تا اينكه عود بگرفت . تارهاى او محكم كرد و تغنى آغاز كرده ، اين دو بيت برخواند : تا دور شدى تو از من اى سرو روان * شد خون دلم بدوزخ از ديده روان جانى و دلى داشتم اى جان جهان * در وصف تو دل دادم و در هجر تو جان پس از آن بى خود بيفتاد . آواز گريستن از مردم بلند شد . من نيز فريادى زده ، بى خود افتادم . ناخدايان از بهر من فرياد برآوردند . پارهء از غلامان آن جوان هاشمى با ناخدايان گفتند كه : اين مجنون را از بهر چه بكشتى گذاشتهايد ؟ هر وقت كه بدهكده برسيد ، اين را از كشتى بدر آوريد و ما را از عذاب و محنت اين مصروع خلاص كنيد . من با خود گفتم : مرا در خلاصى از دست ايشان حيلتى نيست مگر اينكه خود را بكنيزك معلوم سازم تا از بيرون كردن من مانع شود . پس از آن همىرفتيم تا به نزديكى دهكدهء برسيديم . ناخدايان ، كشتى را نگاه داشتند . ساكنان كشتى بيرون شدند و آن وقت هنگام شام بود . من برخاسته ، به پشت پرده رفتم و عود گرفته ، راهى چند بزدم . پس از آن راهى را كه كنيزك به من آموخته بود ، بزدم و بازگشته ، در مكان خود بايستادم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .